دیروز که حسین را دیدم بهش گفتم که این مطلب وبلاگم رو به حسین اختصاص خواهم داد حسینی که خیلی دور افتاده با حسین !
صبح که ایمیلم رو چک می کردم سری به وبلاگ حسین زدم دیدم که زودتر از من مطلبی رو در مورد دیدارمون نوشته با یه عنوان سینمایی من هم خواستم که با یه عنوان سینمایی در مورد حسین بنویسم.
در زمانی خیلی دور ( البته از نظر محاسبات ریاضی خیلی طولانی نیست ) وارد دوره راهنمایی شده بودم در مدرسه نمونه دولتی امیدان انقلاب.مدارس نمونه دولتی از طریق آزمون ورودی می گرفتند.بسیار خوشحال بودم و در پوست خود نمی گنجیدم که می توانم در این مدرسه تحصیل کنم.
در این مدرسه بود که با حسین آشنا شدم پسری با قدی کوتاه،بسیار آرام و درسخوان ! حسین و چند نفر از دوستانش جزو برترین های کلاسمون بودند از هر لحاظ چه از نظر درس و چه از نظر اخلاق.متاسفانه اطرافیان من نه تنها خوب نبودند بلکه همان اندازه که حسین خوب بودند اینها بد بودند،همین باعث شده بود که شایعاتی در مورد من درست بشه.من همیشه ندایی در درونم بود و کششی در دروتم بود که می خواستم با گروه اینها باشم بعد از گدشت سه سال نوبت به دبیرستان رسید.در آزمون وردی استعدادهای درخشان حسین و من نتوانستیم به این مرکز راه پیدا کنیم و حسین در کمال ناباوری از گروهش جدا شد.من و حسین و چند تا از همکلاسی هامون به دبیرستان و پیش دانشگاهی شیخ مفید رفتیم که مدرسه خوبی بود.کلاس ما بهترین کلاس بود،چه از نظر اخلاق چه از نظر درس و … .
ار دوران دبیرستان نزدیکی بیشتری با حسین پیدا کردم.حسینی که مومن بود،پاک بود،درس خوان بود با شور و نشاط بود و به زندگی هدفمند می نگریست !
اما خیلی نزدیک تر حسین نا امیدانه به زندگی می نگرد ! حسین می گوید هدفی ندارد ! حسین تو را چه شده است ؟
فاین تذهبون ؟
تو را ای بشر چه شده !
من هنوز هم در پاک بودن حسین شکی ندارم !
هنوز هم در صداقت حسین شکی ندارم !
هنوز هم در حسین بودن حسین شکی ندارم !
این روزها حسین زیاد کتاب می خواند،زیاد فیلم نگاه می کند ! آیا اینها موثرند ؟ نه ! حسین خودش را به این مرحله خود رسانیده است !
حسین جان !
در لبه پرتگاه هستی دستی به سویت دراز شده است !
نوای هل من ناصر ینصرنی حسین در فضا طنین انداخته !
ندایی آمد !
(( لا تقنطوا من رحمت الله … ))
حسین می گوید نمی توانم،اما باز ندایی می آید
(( یا ایها المدثر
با منی ؟
قم !
فانذر !
و ربک فکبر !
حسین برخاست !
جولای 3, 2008 در t 10:32 ق.ظ
سلام نادر جان !
دیشب که گفتی این متن را از ایمیل به وبلاگت انتقال بدهم اصلا هم فکر نمیکردم در مورد من نوشته باشی !
خوشحالم کردی !
باور کن
همیشه وقتی با تو حرف میزنم آرام میشوم
به آخرهای متنت که رسیدم گریه کردم !
میخواهم بلند شوم
جولای 3, 2008 در t 3:29 ب.ظ
سلام
من هم رفیق حسینم!
ما که دورادور باهاش آشنایی داریم و با توجه به اس ام اس هایی که زده بهش امیدوار شدیم! (همچین میگم امیدوار شدیم که انگار حسین چش شده بود؟!!)
در هر حال!
از طریق حسین با شما (تو) آشنا شدم!
شخصیت جالبی داری!
مرموز تر از حسین!!!!
لینک می کنم اینجا رو چون احساس می کنم در آینده ای نزدیک مطالب اینجا من رو تغییر خواهد داد!!!
خوشحالم از آشنایی باهات و خوشحال ترم به خاطر این آشنایی از طریق حسین!!!
جولای 3, 2008 در t 3:30 ب.ظ
انالحق دی:
جولای 4, 2008 در t 3:06 ب.ظ
hoseino jadid didam..yani weblogesho..khosh behaletoon
جولای 10, 2008 در t 1:38 ب.ظ
سلام نادر جان
یک بار کامنت گذاشته بودم ولی نمیدانم چرا غیب شد
ممنون بابت همه ی حرفهایت ….امشب شب آرزوهاست …و من روزه ام …برای تو که بهترین دوستمی هم آرزو خواهم کرد ….
نادر جان وقتی بهم اس ام اس زدی و گفتی مطلب را از ایمیلت به وبلاگ منتقل کنم …اصلا هم فکر نمیکردم در مورد من نوشته باشی!؟ اما وقتی دیدم تعجب کردم ..چندین بار خواندم ….واقعا از تو ممنونم…..میخواهم برخیزم …….آیا دستانم را میگیری ؟